تبلیغات
سنگر های خاکی

سنگر های خاکی
 
سلام و درود بر همه همسنگران!
با حدود یک سال تأخیر، می خواهم تعطیل شدن فعالیتم در این سنگر را اعلام کنم....
دیر است، اما به خاطر آن هایی که از ما دلخور بودند، گفتم...

دعامون کنید؛
دست علی یارتان،
یا علی.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 خرداد 1393 توسط منتظر
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 مهر 1392 توسط منتظر

 

برای مشاهده طرح کامل روی تصویر کلیک کنید.

هشت سال دفاع مقدس 

 
 
 
از: انفوگرافیک




طبقه بندی: شهدا،  دفاع مقدس، 
برچسب ها: دفاع مقدس، هفته دفاع مقدس،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط منتظر

 

شاید دلیل اینکه "خیلی" دوسش داریم اینه که آقارو "خیلی" دوست داره.

شاید خیلی بیشتر از ما قدرشو میدونه.

اصولا ماهی توی آب ، قدر آب رو نمیدونه تا وقتی که از آّب بیرون می اقته.

حکایت ما هم حکایت همون ماهی شده...

قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی... تبعیت یک نشانه ی بارز محبت است.

این روزها خیلی برای مسلمونای عالم دعا کنیم.از صدقه سری امام زمان و ولی امرشون،داریم توی نعمت آرامش و امنیت دست و پا میزنیم و لم میدیم جلوی مناظره های عموضرغامی و تخمه میشکنیم ، درحالیکه دو قدم اون ورتر دارن سر مسلمونا رو مثل آب خوردن از تن شون جدا میکنن.قتل عام مسلمونا و خوردن حق شون دیگه عادی شده.

اما محاله که مسلمون از حقش دست بکشه.به امید پیروزی تمامی مبارزان مسلمان جهان به خصوص سیدحسن عزیز و یارانش....





طبقه بندی: حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مد ظله العالی)، 
برچسب ها: سیدحسن نصرالله، آقا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 مهر 1392 توسط منتظر
- لباس های ورزشی اش را شستم و اتو کشیدم تا برای روز امتحان آماده باشد. با عجله آمد خانه، آنها را برداشت و برد. از پنجره دیدم که آنها را داد به یکی از دوستانش، وقتی برگشت، خوشحالی در چهره اش موج میزد. با عصبانیت گفتم: من تازه لباس ها را اتو کرده بودم، چیکار کردی؟! بغض کرد و گفت: دوستم همه ی نمره هاش بیسته; اما اگه لباس ورزشی نپوشه، دو نمره از ورزشش کم میشه! (شهید بابک سرمدی)

 

- در منطقه ی دشت عباس مستقر بودند. بعد از نماز سر سفره ی نهار نشستند. غذا آبگوشت بود; ولی سید سجاد بلند شد و رفت سراغ نان های خشکی که گذاشته بودند برای دور ریختن; شروع کرد به خوردن. گفتند: چرا اینا رو میخوری؟! غذا که هست! گفت: اون پیر زن های بیچاره با عشق اینا رو میفرستن جبهه; شما میگذاریدشان برای دور ریختن! فردای قیامت پاسخ زحمت اونارو چه کسی میده؟! (شهید سیدسجاد خاضع)

 

-  برا بچه ها شکلات آورده بودند. مصطفی میگفت: هر کس شکلاتش را به من بده، براش قرآن میخونم. هر چه اصرار کردیم که آنها را برای چه جمع میکند، چیزی نگفت. من هم گفتم: به شرطی که برا من یاسین بخونی. مدتی بعد به دیدار خانواده ی شهید در بوشهر رفتیم. وضع مالی مصطفی طوری نبود که بتواند برای آنها چیزی  بخرد. شکلات ها را در آورد و به بچه ها داد. خجالت کشیدم از اینکه گفته بودم برایم یاسین بخواند. (شهید مصطفی شمسا)





طبقه بندی: روزگار جبهه،  شهدا،  دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 مهر 1392 توسط منتظر

بر ساحل تو آرام گیرد دل طوفانی...

هم لطف صبایی تو، هم موج خروشانی...

 





طبقه بندی: حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مد ظله العالی)، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 شهریور 1392 توسط منتظر
 
بسم الله
( و همچنین به خاطر بیاورید ) هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت اگر شکر گزاری کنید ( نعمت خود را ) بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسی کنید مجازاتم شدیداست / سوره مبارکه ابراهیم آیه 7
تا حالا شده نعمتایی که خدا بهمون داده رو لیست کنیم ؟ اون وقت با تمام وجود میگیم ما چقد ناسپاسیم.
بیاین برای چند وقت نیمه ی پر لیوان رو ببینیم ... مطمئن باشیم خدا خیر مارو میخواد...بیاین هر روز خدا رو شکر کنیم بابت همه ی چیزای خوبی که بهمون داده...
اصلا بیاین شاد باشیم...!
به قول مرحوم دولابی غصه های ما مربوط به چیزهای رفتنیه ، برای موندنی ها کسی غصه نخورده...
+ هر چیزی رو اگه به بدترش فکر کنید با تمام وجود خدا رو شکر میکنید ... مثلا اگر کسی روزیش کمه باید خدا رو شکر کنه همون روزی کمم داره ، اگر کسی عزیزی رو از دست داده باید خدا رو شکر کنه که هنوز آدمای عزیز دیگه تو زندگیش هستن، اگر کسی یه قسمت از جسمش ناسالمه باید خدارو شکر کنه بقیه اعضای بدنش سالمن ، اگر کسی خونش بدترین جای شهره باید خداروشکر کنه که توخیابون نمیخوابه و...
+ بعد لیست کردن نعمتها تازه میبینید چقدر آدم خوشبختی هستید ...چقدر زندگیتون نسبت به خیلیا شرایطش ایده آله...
+ یادتون نره چند وقت فقط قسمت پر لیوان رو ببینید حتی اگه از کل لیوان فقط یک میلی مترش پره !
+ امام صادق علیه السلام : شکر نعمت پرهیز از گناهان است .



برگرفته شده از 3noghteha.blog.ir





نوشته شده در تاریخ جمعه 29 شهریور 1392 توسط منتظر

به بهانه نزدیک شدن به آغاز سال تحصیلی و علم آموزی در مدارس، دانشگاه‌ها، حوزه‌های علمیه و مراکز علمی و آموزشی در اقصی نقاط دنیا چند روایت و حدیث از میان صدها و هزاران سخن معصومین(ع) و بزرگان دینی در باب اهمیت دانش آموزی و دانشجویی مرور می‌کنیم:

در روایات و احادیث اسلامی تاکید شده است که" فرشتگان، بال‌های خود را برای جوینده دانش می‏‌گسترانند و برایش آمرزش می‏‌طلبند و این اهمیت و ارزش علم آموزی و طلب دانش و معرفت را برای ما نشان می‌دهد۱".

پیامبر خدا(ص) در بیان اهمیت و ارزش این کار در روایتی می‌فرمایند: "هر که دانش بجوید، مانند کسی است که روز خود را به روزه گذراند و شبش را به عبادت. اگر کسی یک بابِ علم بیاموزد، برایش بهتر است از این که کوه ابو قبیس طلا باشد و او آن را در راه خدا انفاق کند۲".

ایشان همچنین فرمودند: "همه اشیاء، حتّی ماهیان دریا، حشرات و خزندگان روی زمین و درندگان و چرندگان صحرا، برای جوینده دانش، آمرزش می‏‌طلبند۳".

رسول مکرم اسلام در جایی دیگر به موضوع کسب علم و دانش و به کاربردن آن در راه جلب رضایت خدا تاکید می‌کنند و می‌فرمایند: "هر کس دانش را برای فریفتن مردم بجوید، بوی بهشت را نیابد۴".

آن حضرت در ارتباط با روزی جوینده علم که شاید دغدغه خیلی از دانشجویان باشد، فرمودند: "هرکه دانش می‏‌جوید، خداوند روزیش را به عهده می‏‌گیرد ۵".

خاتم پیامبران الهی همچنین در توصیه‌ای نحوه رفتار استاد و دانشجو با یکدیگر را نیز این گونه تعریف می‌کنند: "با کسی که به او علم می‏‌آموزید و با کسی که از او علم فرا می‏‌گیرید، نرم و ملایم باشید۶".

-------------------------------------------------------------------

منابع روایات:

۱- کنز العمّال: ۲۸۷۴۵ منتخب میزان الحکمة: ۳۹۸

۲- منیه المرید: ۱۰۰ منتخب میزان الحکمة: ۳۹۸

۳- أمالی المفید: ۲۹ / ۱ منتخب میزان الحکمة: ۳۹۸

۴- مکارم الأخلاق: ۲ / ۳۶۴ / ۲۶۶۱ منتخب میزان الحکمة: ۴۰۰

۵- کنز العمّال: ۲۸۷۰۱ منتخب میزان الحکمة: ۳۹۸

۶- منیه المرید: ۱۹۳ منتخب میزان الحکمة: ۴۰۰





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 شهریور 1392 توسط منتظر

دلم برای جدی تنگ است که رضــــایم به رضــــایش ...

من از زردی گنبد دوست و سرخی چهره ی یار...

هنوز بیقرار لحظه ی سبز ظهورم،  و چه زیباست بازی با رنگ ها...

یا حضرت دوست، مرا لیاقت ده تا چهره سپید یار بینم...

گنبد با کبوترانش عاشقانه است و حضرت رضــــآ(ع) با زائرانش...

علی بن موسی الرضا من برای بازار رضا نمی آیم، برای عکاسخانه های اطراف بارگاهت نمی آیم، من برای.... نمی آیم،من برای دلم می آیم، دلم را بخر... می گویند تو کریمی، تو رحیمی، تو رفیقی، و تو رضایی...





طبقه بندی: امام رضا(علیه السلام)،  اعیاد شیعی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 شهریور 1392 توسط منتظر
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 شهریور 1392 توسط منتظر

http://media.afsaran.ir/sidTm3_480.jpg

 


مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه ی شهدا ندارد.

 

                                         "سید مرتضی آوینی"

 

هر که شهید نشد، لاجرم خواهد مرد...

خدایا نخواه که بمیریم...






طبقه بندی: شهادت، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 شهریور 1392 توسط منتظر
http://bayanbox.ir/id/5382370129983654594?view

وقت بسیار تنگ و راه بسته بود...
یکی گفت قرعه کشی کنیم.
هر هفت نفر می خواستند بر قرعه کشی نظارت داشته باشند.
یک برگه مرخصی را که ته جیب یکی از خودشان پیدا شده بود به هفت قسمت تقسیم کردند.
در تاریکی شب نام هر هفت نفر را نوشتند.
همه سرک کشیدن تا مطمئن شوند نامشان نوشته شده است!...
گذشت، ستاره سهیل شده بود....!
فرمانده از میان کلاه آهنی یکی از کاغذ ها را برداشت.
دستش لرزید.... و آن را باز کرد...
چهارده چشم حریصانه انگشتان فرمانده را می نگریست...
قرعه به نام کوچکترینشان افتاد!...
همه با اندوه و حسرت به او نگاه کردند و بعد از فرمانده، او را در آغوش گرفتند...
 بی صدا گریه کردند وبا او وداع گفتند...
برنده خوشحال به طرف میدان مین دوید.
پرند ه ای که از قفس می پرید...!
فرمانده کاغذ قرعه را بعنوان آخرین یادگاری از پسرش درمشت گرفته بود...

 محمد حسن ابوحمزه                      





طبقه بندی: شهدا، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 توسط منتظر

 

 

... و تـا زنـده ام نمـی گـذارم

ایـن دست تنهـا بمـانـد...





طبقه بندی: حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مد ظله العالی)، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 شهریور 1392 توسط منتظر

دو روز پیش بود که به خواب مادرش امده بود که :

مادر جانم می دونم توی این این سال ها خیلی سختی کشیدی، شرمنده ... اما اومدم یه خبر خوش بهت بدم ... یه دو روز دیگه با رفیقام بر می گردم ... نمیگم کدوم رفیق هام چون خودشون راضی نیستند... اما من بر میگردم ... ؛ بعد لبخند زده بود و همین...

مادر که از خواب بیدار شده بود، اصلا طور دیگری رفتار می کرد ... استرس داشت، خوشحال بود، می خندید، گریه می کرد ... شاید یک دقیقه هم حالت ثابتی نداشت...

مادر بیشتر از هر موقع در این سال ها خوشحال بود تا اینکه صدای اخبار توجه ش را جلب کرد ( صدای اخبار: ) ... پس از زحمات چند وقته ی گروههای تفحص و یافتن پیکر 72 شهید گمنام ، هفته آینده روز سه شنبه پیکر این شهیدان در تهران تشیع خوهند شد ، لذا ...

انگار که آب یخی ریخته باشند روی سر مادر ، بهت زده شده بود که بغض ش ترکید و انگار دوباره غم عالم به دلش سرازیر شد... همانطور که به پهنای صورت گریه میکرد با عکس پسرش شروع به صحبت کرد:

یوسفم ... بعد این همه سال، حالا هم اینجوری ... توی این سال ها کجا بودی که ببینی کمرم زیر بار غمت شکست ... رفتی و هیچ خبری ازت نشد ؛ می دونی چه قدر انتظار کشیدم ؟؟!  تنها دل خوشیم این بود که یه روز بر میگردی و ... اینجوری میخواستی برگردی که من رو تا آخر عمر حسرت به دل بزاری؟... مگه خودت بهم قول ندادی ... اصلا به خوابم نمی اومدی تا بازم انتظار بکشم نه اینکه ... یا حسین (ع) تو رو به پهلوی شکسته ی مادرت زهرا (س) بچه م رو بهم نشون بده ، من دیگه تحملش رو ندارم ...

مادر تا شب آنقدر التماس و گریه کرد تا از حال رفت ...

نویسنده را دخل و تصرفی در ماجرای یوسف و مادرش نیست اما ... اما مگر میشود سیدالشهدا را قسم بدهی آن هم به ... آنوقت جواب نگیری ؟!!  در همان حالی که قطره اشک نویسنده بر روی کاغذ داستان چکید، صدای تلفن خانه مادر را به هوش آورد ... نمی دانست چرا اما ناخدا گاه به سمت تلفن دوید...:

- الو ، سلام علیکم ... منزل آقای احمدی ...

- بله بفرمایید ...

- حاج خانوم شما مادر آقا یوسف هستید؟

- بله ، چطور مگه ؟... خبری شده؟...

- خبر که ... حاج خانوم حتما خبر دارید که 72 تا شهید رو بچه های تفحص پیدا کردند؟ ... ما  دی.ان.ای  این شهدا رو یک بار چک کردیم و نتیجه ای نگرفتیم و پیکر اون هارو فرستادیم معراج الشهدا ، ظاهرا آقا مجتبی، یعنی یکی از دوستانی که توی ساختمان معراج بودند شب خوابی می بینه که : یه آقای سبز پوشی میان بالای سر تابوت یکی از شهدا و دستشون رو جلو می برند و کمک میکنند جوانی از توی تابوت بیرون بیاد و بعد دست این جوان رو می گیرند و میان پیش مجتبی ، اون آقای سبز پوش رو میکنند به دوست ما و میگن اسم این جوان یوسف هستش ... سلام ما را به مادرش برسانید و بگویید مادر ما فرمود الوعده وفا ... و آقا مجتبی ما همین جا از خواب بیدار میشه و از اون موقع مدام پیگیری میکنه و به مسئول ها التماس میکنه که یک بار دیگه استخوان های داخل این تابوت رو بفرستند برای آزمایش ... اصرار، انکار دوباره اصرار؛ تا اینکه بالاخره مسئولین راضی میشن بامداد امروز صبح سریعا یک بار دیگه آزمایشس دی.ان.ای رو انجام بدن ... تا اینکه به شکل معجزه آسایی بالاخره هویت این شهید شناسایی میشه به طوری که همه ی آزمایش کننده ها تعجب میکنند ... و اون شهید آقا یوسف شماست ...

....

اما حالا روز موعود فرا رسیده بود... اولین روز بعد از چندین سال که مادر به آرامش رسیده بود...

حالا وقتش رسیده بود که تابوت یوسف را جلوی چشم مادر باز کنند... تابوتی که در دلش کفن کوچکی پر از استخوان های یوسف گمگشته ی مادر را در بر داشت...  کفن را که مثل یک نوزاد به دست مادر دادند یاد روزی نه چندان دور افتاد که یوسف تازه متولد شده را ، جگر گوشه مادر را پرستارها به آغوشش سپردند...

حالا هم یوسف همان یوسف بود اما ... اما ... روز اولی که به دنیا آمده بود سنگین تر از حالا بود ...





طبقه بندی: شهدا، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 شهریور 1392 توسط منتظر

http://bayanbox.ir/id/7400495721035049367?view


و این پرچم

اینگونه با ارزش شد:

با شما و خونتان...

و حالا ما،

تا سالیان سال،

با شما دور افتخار می زنیم؛

حتی در بهشت خدا...



einlam.ir





طبقه بندی: شهدا، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 شهریور 1392 توسط منتظر
(تعداد کل صفحات:22)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق مطالب برای سنگر های خاکی محفوظ می باشد