تبلیغات
سنگر های خاکی - سه درس عشق از دانش آموزان شهید...

سنگر های خاکی
 
- لباس های ورزشی اش را شستم و اتو کشیدم تا برای روز امتحان آماده باشد. با عجله آمد خانه، آنها را برداشت و برد. از پنجره دیدم که آنها را داد به یکی از دوستانش، وقتی برگشت، خوشحالی در چهره اش موج میزد. با عصبانیت گفتم: من تازه لباس ها را اتو کرده بودم، چیکار کردی؟! بغض کرد و گفت: دوستم همه ی نمره هاش بیسته; اما اگه لباس ورزشی نپوشه، دو نمره از ورزشش کم میشه! (شهید بابک سرمدی)

 

- در منطقه ی دشت عباس مستقر بودند. بعد از نماز سر سفره ی نهار نشستند. غذا آبگوشت بود; ولی سید سجاد بلند شد و رفت سراغ نان های خشکی که گذاشته بودند برای دور ریختن; شروع کرد به خوردن. گفتند: چرا اینا رو میخوری؟! غذا که هست! گفت: اون پیر زن های بیچاره با عشق اینا رو میفرستن جبهه; شما میگذاریدشان برای دور ریختن! فردای قیامت پاسخ زحمت اونارو چه کسی میده؟! (شهید سیدسجاد خاضع)

 

-  برا بچه ها شکلات آورده بودند. مصطفی میگفت: هر کس شکلاتش را به من بده، براش قرآن میخونم. هر چه اصرار کردیم که آنها را برای چه جمع میکند، چیزی نگفت. من هم گفتم: به شرطی که برا من یاسین بخونی. مدتی بعد به دیدار خانواده ی شهید در بوشهر رفتیم. وضع مالی مصطفی طوری نبود که بتواند برای آنها چیزی  بخرد. شکلات ها را در آورد و به بچه ها داد. خجالت کشیدم از اینکه گفته بودم برایم یاسین بخواند. (شهید مصطفی شمسا)





طبقه بندی: روزگار جبهه،  شهدا،  دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 مهر 1392 توسط منتظر
تمامی حقوق مطالب برای سنگر های خاکی محفوظ می باشد